18:42:38 - پنج‌شنبه 23 جولای 2020
چرا استقلال سیاسی رسیدن به جهان وطنی را تسهیل میکند؟
عده­ای بر این باورند که مرزبندی و نسبت دادن افراد به ملتی خاص مفهوم خود را از دست داده و معتقد به جهان وطنی[1] بودن نوع بشر هستند؛ به گونه ای که باید مرزهای سیاسی برچیده شده و مشخصه هویتی­ای بنام هویت ملی برای افراد وجود نداشته باشد. اندیشه جهان وطنی تاریخی دیرینه دارد و […]

عده­ای بر این باورند که مرزبندی و نسبت دادن افراد به ملتی خاص مفهوم خود را از دست داده و معتقد به جهان وطنی[1] بودن نوع بشر هستند؛ به گونه ای که باید مرزهای سیاسی برچیده شده و مشخصه هویتی­ای بنام هویت ملی برای افراد وجود نداشته باشد. اندیشه جهان وطنی تاریخی دیرینه دارد و سقراط نیز از جمله فلاسفه­ای است که خود را شهروند جهان میدانست (Brown,E, 2000). امروزه نیز جامعه شناسان مطرحی همچون بک[2] جهان وطن گرایی را در یک ارتباط مستقیم با پدیده جهانی شدن میبینند و معتقدند جهانی شدن که محصول مدرنیته است موجب جهان وطن گرایی میشود. وی مدرنیته را به دو بخش مدرنیته اول و دوم تقسیم میکند و معتقد است مدرنیته اول وجهه ملی داشته، در حالی که مدرنیته دوم مشخصاتی فراملی داشته و جهان وطنی است. در مدرنیته دوم، جامعه دیگر معادل با دولت – ملت نبوده و توسعه اجتماعی، اقتصادي، فرهنگی، سیاسی و تکنولوژیکی فراملی میشوند. مرزها کمتر مورد توجه قرار گرفته و مردم فراملی خرید کنند، فراملی عاشق میشود، فراملی آموزش میبینند و فراملی زندگی میکنند که این به معنی پدید آمدن هویتهاي چندگانه است(Beck, 2002). بنابراین میتوان دو دسته افراد را در اندیشه جهان وطنی معین نمود. دسته اول فیلسوفانی همچون سقراط است که جهان وطنی را از زاویه اخلاقی دیده و معتقدند مرزبندی بین انسانها بر حسب ملیت یا مرزهای سیاسی کاری غیر انسانی و غیر اخلاقی است و دسته دوم جهان وطنی را از منظر فرایند مدرنیته میبینند و معتقدند جهان به سمت فراملیتی شدن حرکت میکند.

در مقابل جهان وطنی، ناسیونالیزم[3] قرار دارد. این واژه که به معنی ملی گرایی است، امروزه یک بار مفهومی منفی­ای بین جوامع مدرن بشری داشته و بسیاری واژه میهن پرستی[4] را ترجیح میدهند که بار مفهومی مثبتی دارد. در واقع ملی گرایی نه فقط به دنبال حفظ داشته های تاریخی، فرهنگی و اقتصادی خود است، بلکه به دنبال ایجاد یا اثبات نوعی برتری خود بر دیگری است. به عنوان نمونه، مثل معروف “هنر نزد ایرانیان است و بس” نشان دهنده نوعی تلاش برای اقناع مردم برای قبول این مطلب است که تنها ایرانیان با مفهوم هنر و هنرمند آشنا بوده و سایر جوامع فاقد هر نوع هنری بوده­اند. بنابراین مفهوم ملی گرایی با میهن پرستی بسیار تفاوت داشته و زمینه انتقادات از طرفداران ملی گرایی را ایجاد کرده است. برخی اندیشمندان همچون هابرماس[5] معتقدند، خرد گریزی، باستان گرایی و خشونت از ویژگیهای ناسیونالیزم است.

طرفداران نظریه جهان وطنی انتقاداتی بر ناسیونالیزم وارد کرده و عنوان میکنند که بسیاری از جنگها و کشمکش­های موجود، محصول ناسیونالیزم است. هر چند واقعیتهای تاریخی نیز شاهدی بر این مدعا بوده و میتوان نمونه­های بسیاری را برای آن مطرح نمود؛ به نظر میرسد طرفداران ایدوئولوژی­هایی که بر پایه جهان وطنی هستند نیز همانند ناسیونالیستهای افراطی همچون هیتلر، خود به عاملی برای نقض آشکار حقوق بشر تبدیل شده و جنایتهای فراموش نشدنی­ای در طول تاریخ و حتی در عصر حاضر انجام داده­اند. حکومت­های کمونیستی موجود در جهان امروز ما، نمونه­های خوبی برای اثبات این مدعاست. کشور کمونیستی و ایدوئولوژیک چین که بر پایه اعتقادات و مانیفست کمونیسم بنا شده، که از ارکان آن جهان وطنی است، وجود تورکهای اویغور را در این کشور تحمل نکرده و جنایاتی را مرتکب شده­اند که تنها قابل قیاس با جنایات وحشیانه داعش میتواند باشد. همواره ائتنیک غالب حتی در حکومتهای سوسیالیستی، بحث جهان وطنی را مطرح نموده و عنوان مینمایند که در دنیای مدرن امروز صحبت از ائتنیک عقب گرد محسوب میشود؛ درحالی که خود به دنبال اشاعه و تحمیل فرهنگ و زبان ائتنیک خود هستند. بنابراین میتوان عنوان نمود که مطرح شدن بحث جهان وطنی از سوی ائتنیک غالب مرحله­ای از آسیمیلاسیون است تا بتواند به شیوه­ای عوام فریبانه، ائتنیکهای مختلف را از هویت اصلی خود دور ساخته و زمینه هویت سازی و آسیمیله نمودن آنان را فراهم آورد.

یکی دیگر از مسائل مهم در خصوص جهان وطنی، عملی بودن آن در شرایط حاضر است. به نظر میرسد که ایده جهان وطنی به آن شکلی که مطرح شده بیشتر یک تفکر ایده آل باشد که حداقل در دوران معاصر رسیدن به آن مرحله دور از ذهن است. بنابراین اگر بخواهیم در مورد شرایط و مردمان امروز بحث کنیم، تفکر و تعریف ذکر شده از جهان وطنی عملی نبوده و نمیتواند بازتاب دهنده حقیقت موجود باشد. از سویی دیگر ناسیونالیزم افراطی نیز امتحان خود را پس داده و جهان شاهد جنایتهای هولناک ناسیونالیستهای افراطی بوده است. لازم به یادآوری است که تقریباً تمامی جنگها و کشتارهای بشری بر اساس دو فاکتور ناسیونالیزم و دین شکل گرفته؛ چراکه این دو قویترین ابزاری هستند که حاکمان بر اساس آن میتوانند عموم ملت را نسبت به آن متعصب ساخته و آنان را وادار به جنگ و ستیز نمایند تا بتوانند قلمرو و قدرت خود را گسترش دهند. البته این حقیقت را نباید فراموش کرد که انسان به واسطه اجتماعی بودن خود، نیاز دارد که عضو یک گروه بوده و از منافع آن گروه اجتماعی که حالا بخشی از هویت وی را تشکیل میدهد دفاع نماید (کریمی، 1395). بنابراین یک حد مشخصی از ناسیونالیزم و میهن پرستی که بتواند به رشد و توسعه و دفاع از منافع آن ملت کمک نماید نه تنها اشکالی ندارد بلکه از واجبات بسیار مهم است. لذا باید تفاوت ناسیونالیزم افراطی که برای توسعه طلبی و به قصد استثمار بوده و ناسیونالیزمی که برای دفاع از منافع و رشد و توسعه یک ملت است (میهن پرستی) تفاوت قائل شد. بنابراین میبایست به دنبال راهی بود که در عین دوری از ناسیونالیزم و دین گرایی افراطی، زمینه جهان وطنی در شکل عملی آن فراهم شود. منظور از جهان وطنی به شکل عملی، آن جهان وطنی­ای است که در شرایط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی فعلی جهان قابل انجام بوده و مانع میهن پرستی، که ضامن و از الزامات توسعه هر جامعه­ای است، نشود. شاید کشورهای اروپایی مثال خوبی برای ارائه باشد. این کشورها علاوه بر داشتن سازو کارهای سیاسی و اقتصادی مشخص و حفظ و حراست از منافع ملی خود، یک نظم خاصی را پدید آورده­اند که در چارچوب آن مرزها برچیده شده، اعتماد متقابل و سرمایه اجتماعی افزایش پیدا کرده است. این عوامل باعث توسعه هر چه بیشتر این کشورها شده و توانسته است تا درگیریهای گسترده در این قاره را به صلحی پایدار تبدیل کند. نباید فراموش کرد که همین قاره اروپا که امروزه الگویی برای صلح میباشد در زمانی نه چندان دور شروع کننده دو جنگ جهانی بوده است. قاره­ای که کشورهای آن امروزه الگویی برای دموکراسی و رعایت حقوق بشر است، سابقه طولانی در کشتار، غارت، نسل کشی و بدتر از همه، هویت زدایی از ملتهای یکدیگر داشتند. طبیعتاً رسیدن به جهان وطنی عملی و مثبت ذکر شده یک پروسه طولانی مدت بوده که لازم است مراحل رسیدن به آن گام به گام طی شود. اما این مراحل چه بوده و در اروپا چه گذشت که توانستند به یک حدی از جهان وطنی برسند که در آن نقش رنگ پوست و مذهب و ملیت کمرنگ شده و حقوق شهروندی جایگزین آن شده است؟ همانگونه که اشاره شد هم به دلیل فرایند جهانی شدن و هم به لحاظ گسترش ایده اخلاقی بودن جهان وطنی، جهان به سمت فراملی بودن حرکت میکند. اما همواره نیروهایی وجود دارد که باعث ایجاد اصطکاک و کاهش سرعت این روند میشوند. برای شناسایی این نیروها میبایست به رفتار و مناسبات استثماری دقت شود. درست است که اغلب در کشورهای غربی از جهان وطنی صحبت میشود، ولی آیا همین کشورهای اروپایی حاضر به جبران خسارتها و ظلمهای انجام شده بر مستعمرات پیشین خود هستند؟ آیا تبعیض اقتصادی در ایران به ضرر همگان بوده و همه از آن ناراضی هستند؟ طبیعتاً جواب این سوالات منفی است؛ چراکه حس ملی گرایی به واسطه وجود منافع مشترک بسیار قوی بوده و باید برای رسیدن به جهان وطنی، راه کاری در نظر گرفته شود تا تبعیض و استثمار به حداقل ممکن کاهش پیدا کند که این مسئله میتواند یک پایه و اساس برای رسیدن به جهان وطنی باشد. بنابراین آنچه در اروپا اتفاق افتاد، انقلاب و تلاش ملتهای تحت استثمار برای تشکیل دولت-ملتهای جدید بود که در ادامه چگونگی تأثیر این عامل بر گسترش جهان وطنی شرح داده خواهد شد.

دور از ذهن نیست اگر بیان شود که اولین گام برای رسیدن به یک جهان وطنی مثبت و عملی، برچیده شدن روابط استثماری و تبعیض از هر نوعی است. روابط استثماری به دو گونه استثمار خارجی و استثمار داخلی قابل تعریف است. در استثمار خارجی شاید کشور مستعمره بتواند با انقلاب و یا جنگ استقلال خود را کسب نماید؛ ولی روابط جاری اقتصاد بین الملل باعث شکل گیری نوع دیگری از این روابط استثماری به نفع کشورهای ابر قدرت شده است. این بحث به دلیل گستردگی موضوع، نگارشی جداگانه را طلب میکند. لذا موضوع استثمار خارجی و مناسبات اقتصاد بین الملل در این مقاله مورد بررسی قرار نگرفته و تلاش داریم تا بر بحث استثمار داخلی و اثر آن بر گسترش جهان وطنی تمرکز کنیم. منظور از استثمار داخلی، غالب شدن یک طبقه، گروه و یا ائتنیک خاص در داخل مرزهای سیاسی یک کشور است که به واسطه آن حقوق مردمانی تضییع میشود.

استثمار داخلی در یک جغرافیای سیاسی که ائتنیکهای مختلفی وجود دارند امری بسیار معمول بوده و همانگونه که مطرح شد یکی از مهمترین موانع جهان وطنی به شمار می­آید؛ چراکه به واسطه وجود ویژگیهایی همچون رنگ پوست، زبان و نژاد یک تبعیض سیستماتیک شکل میگیرد. شاید در گذشته تنها ابزار استثمار، نیروهای نظامی بوده که باعث استمرار روابط استثمارگر- مستعمره میشدند. این شیوه هیچگاه پایدار نبوده است؛ چراکه میتوانست باعث مقاومت استثمار شونده شده و با هرگونه ضعف سیاسی، اقتصادی و یا نظامی استعمارگر، این رابطه نیز از بین برود. بنابراین استمعارگران به مرور شیوه­ای دیگر را برای استمرار قدرت و چیرگی خود ابداع نمودند و آن هویت زدایی از استثمار شونده بود. چراکه در شیوه جدید شخص آسمیله شده دیگر از هویت اصلی خود دور شده و خود را متعلق به جامعه­ای میداند که علاوه بر نابودی زبان، تاریخ و فرهنگ وی، اقتصاد او را نیز در اختیار دارد. بنابراین در این روش حتی با وجود ضعف دولت مرکزی که نماینده ائتنیک استثمارگر است، دیگر مقاومتی از جانب استثمار شونده مشاهده نخواهد شد.

 در فصل نهم کتاب “ملتها چرا شکست میخورند” میخوانیم: پس از زوال برده داری و محدود شدن قدرت سرکوب از طریق نظامی، اروپاییان که نمیخواستند دستشان از منابع الماس و طلای آفریقای جنوبی کوتاه شود، به دنبال توسعه نفوذ خود در آن منطقه به شکلی نو بودند. آنها دو سیاست عمده را در پیش گرفتند که شامل هویت زدایی و فقیر سازی آفریقایی تباران بود. اولین و مهمترین سیاست آنها هویت زدایی و تحریف تاریخ بود. یکی از راه های تحریف هویت آفریقایی و لفاظی های رژیم آپارتاید این بود که بومیان آفریقایی، ساکنان تاریخی آن منطقه نبوده و آنان در واقع بدون اینکه خود بدانند «بانتو[6]» هستند که تنها چند صد سال قبل از شرق نیجر به آن منطقه آمده اند. دومین سیاست رژیم آپارتاید مربوط به فقیر کردن آفریقایی ها و جلوگیری از توسعه کشاورزی بود. زیرا فقیر تر شدن مردم آفریقا عرضه نیروی کار ارزان را برای رژیم آپارتاید تضمین میکرد. بنابراین آفریقای جنوبی عملا به دو بخش فقیر، با اقتصادی سنتی و بخش ثروتمند، با اقتصادی صنعتی تقسیم شده بود. فقر، بیسوادی و فناوری پایین ریشه در سیاست رژیم آپارتاید داشت تا از رشد آفریقایی تبارها جلوگیری کند تا بر اساس تئوری اقتصادی لوئیس[7]، نیروی کار ارزان و بیسواد برای کار در مزارع و معادن فراهم شود. همچنین دولت قانون تحصیلی «بانتو» را تصویب کرد که بر اساس آن تحصیلات عالی برای سیاهان ممنوع شد. سیاهان حق نداشتند در مشاغلی همچون تجارت و مهندسی و یا به عنوان کارگر ماهر استخدام شوند. همچنین آنها نمیتوانستند در اداره امور دولتی نقشی داشته باشند و سفید پوستان بر تمام نهادهای سیاسی حاکم بودند. مشابه این رفتار در مستعمرات هلند نیز وجود داشت که به مستعمرات اجازه داده نمیشد تا محصولات خاصی از جمله ادویه که درآمد و سود بالاتری داشت، کشت شود. و به جای آن اغلب کشاورزان مجبور به کشت غله بودند.

پس از کودتای انگلیسی و به پادشاهی رسیدن نماینده آنها، رضا میرپنج، هویت زدایی و آسیمیلاسیون، همانند سیاستی که در آفریقای جنوبی اعمال شده بود، اینبار در ممالک محروسه شروع شد. تلاش برای هویت زدایی و تحریف تاریخ پیش زمینه­ای برای ایجاد نوعی نظم بر پایه استثمار در داخل مرزهای سیاسی ممالک محروسه بود. در واقع همان سیاستی که در آفریقای جنوبی به کار گرفته شد و شیوه نوینی برای استمرار و دائمی کردن استثمار بود، در ممالک محروسه نیز اجرایی شده و شاهد آن بودیم که تلاش شد تا هویتی بنام هویت ایرانی را در اذهان همگان نهادینه نمایند. این در حالی است که هویت جمعی به یک ویژگی مشترک فرهنگی، زبانی، سرزمینی و غیره اشاره داشته و نقطه اتصال یک گروه از مردم است (Warms, 1998). از سویی دیگر همواره گروهی که منافع آنها در گرو استمرار تبعیض سیستماتیک و استثمار است نه تنها هویت زدایی کرده و تاریخ را به نفع تفکرات و اهداف خود تحریف میکنند، بلکه معانی کلمات و مفاهیم جامعه شناسی را نیز سعی دارند بعنوان ابزاری برای اهداف خود باز تعریف نمایند تا در راستای سیاستهای آنان جای بگیرد. مفهوم هویت ملی و هویت جمعی نیز از آن دسته مفاهیمی است که تلاش شده تا باز تعریف شده و هویت جمعی را در چارچوب مرزهای سیاسی تعریف نمایند. این مقاله برآن نیست تا در مورد مفاهیمی همچون ملت، قوم، هویت و غیره بحث نماید و این موضوعات به دلیل پیچیدگی و گستردگی خود نیازمند نوشتار جداگانه­ای است. اما ذکر این نکته ضروری است که همواره تعریف ملت بر پایه مرزهای سیاسی، ابزاری برای حکومتها بوده تا یک حس مشترک در میان مردمان ساکن آن جغرافیا ایجاد کنند تا زمینه برای سوء استفاده ائتنیک غالب فراهم شود. چراکه آن گروهی از مردم که تحت استثمار قرار دارند، با توهم یک ملت بودن، دیگر تمایلی به جدایی و تشکیل دولت- ملت خود نداشته باشند. در این زمان است که ملل تحت ستم برای پایان دادن به این تبعیض، بیشتر به دنبال تغییر حکومت هستند تا ایجاد یک دولت-ملت جدید؛ غافل از اینکه حکومتها نماینده ائتنیک غالب بوده و با تغییر حاکمان، تغییری در تبعیض سیستماتیک ایجاد نخواهد شد. این تجربه­ای بود که در قاره اروپا منجربه تشکیل کشورهای جدید، بخصوص در یک قرن اخیر شد.

قطعاً هویت زدایی و دادن هویت کاذب، به خصوص در دنیای تکنولوژیک امروزی، کار آسانی نیست و ملتها و در رأس آن، روشنفکران و سیاسیون جامعه از خود مقاومت نشان میدهند. ملتهای بسیاری در دو قرن گذشته توانسته­اند با تأکید بر هویت جمعی خود، کشورهای مستقلی را تأسیس کرده و به استثمار خود پایان دهند. طی دویست سال گذشته و مخصوصا یک قرن اخیر کشورهای بسیاری در اروپا شکل گرفته­اند که زمینه همه آنها احساس نوعی تبعیض بود که توسط ائتنیک غالب اعمال میشد. مردمان کشورهای جدا شده به این نتیجه رسیده بودند که تغییر حاکمان تفاوتی در سیستم تبعیضی ایجاد نکرده و به این جمع بندی رسیدند که میبایست بر اساس هویت جمعی خود کشوری مستقل تأسیس نمایند. قبل از استقلال این کشورها شاهد جنگ­ها و ویرانیهای بسیاری بودیم که باعث شده بود تا دشمنی و تنفر از یکدیگر در اروپا وجود داشته باشد. بنابراین تحت این شرایط چگونه ممکن بود از جهان وطنی صحبت شود که اساس آن بر پایه انسانیت فارغ از نژاد و زبان است؟ مگر قابل تصور است که یک شخص کره­ای که تحت استثمار ژاپن بوده، حس مثبتی به ملت ژاپن داشته باشد؟ اما پس از استقلال پی در پی کشورها و برچیده شدن روابط استثماری، این دشمنی و نفرت جای خود را به تعامل و همکاری داد؛ چراکه دیگر آن عامل ایجاد دوری، که همان استثمار بود، دیگر وجود نداشت. امروزه نیز برخی از مناطق در اروپا به دنبال کسب استقلال خود بوده و معتقد به پایمال شدن حقوق خود در چارچوب آن کشور هستند که کاتالونیا شاید نمونه مشهور آن باشد. عدم استقلال کاتالونیا و شناخته شدن مردمان ساکن این سرزمین به عنوان یک اسپانیایی به هیچ وجه نمیتواند عامل نزدیکی و حس مشترک بین مردمان این سرزمین با مردمان ساکن سایر مناطق اسپانیا باشد. مادامی که یک گروهی از مردمان یک سرزمین حس نمایند که بر علیه­شان تبعیضی صورت گرفته و به عنوان شهروندان درجه دوم با آنها برخورد میشود، داشتن مدارک هویتی یک شکل، پرچم یکسان و سرود ملی یکسان نمیتواند عاملی برای ایجاد حس وطن پرستی و صمیمیت میان مردمان آن کشور باشد. تحت این شرایط حتی در داخل یک کشور، رسیدن به ایده جهان وطنی غیر ممکن است؛ چراکه هنوز آن روابط استثماری جای خود را به روابط انسانی نداده است. استقلال کشورهای اروپایی باعث پایان دادن به روابط استثماری بین مردمان این قاره شده و زمینه را برای شکل گیری یک دیدگاه جهان وطنی فارغ از ملیت و رنگ و زبان مهیا کرده است. چراکه دیگر هیچ ملتی تحت سیطره ملت دیگر نبوده و این حس استثمار شوندگی دیگر وجود نداشت. به عنوان مثال کشور ایسلند که تا قرن بیستم یکی از کشورهای فقیر اروپا بود توانست پس از کسب استقلال از دانمارک علاوه بر پایان دادن به کشمکش­ها و اختلافات با دانمارک، اقتصاد خود را به سرعت توسعه دهد و هم اکنون تضاد یک قرن گذشته دو ملت جای خود را به روابط نزدیک و صمیمی بین این دو ملت داده است.

البته در ساخت دولت-ملتها تنها بحث تبعیض ائتنیکی مطرح نبوده و تضاد منافع اقتصادی و ایدوئولوژیک نیز بر ساخت دولت-ملتها تأثیر داشته است که دو کشور کره جنوبی و کره شمالی میتواند مثال خوبی باشد. مردم و رهبران کره جنوبی با هوشیاری و رفتاری منطقی، رفاه و اقتصاد را مقدم بر مرزبندی¬های جغرافیایی دانسته و با عدم پافشاری بیش از حد بر تمامیت ارضی توانستد راه خود را از کره شمالی جدا کرده و توسعه پیدا کنند. هر چند این جدایی بدون درگیری، جنگ و خونریزی نبوده ولی اگر ملت کره جنوبی تمامیت ارضی را مقدم بر مسائل دیگر میدیدند و برای عدم تجزیه کشورشان زیر بار حکومت کمونیستی میرفتند، امروزه بجای کشوری مدرن و تراز اول باید همانند مردم کره شمالی در فقر و فلاکت زنذگی میکردند. شاید اگر تجربیات کنونی ما در مورد کشورهایی مثل کره جنوبی در اختیار افرادی همچون سید جعفر پیشه وری میبود، تصمیمات آنها متفاوت و سرنوشت ملت تورک آذربایجان جنوبی اینگونه نبود. امروزه همگان میدانند که پیشه وری بر خلاف ادعاهای موجود، به هیچ عنوان جدایی طلب نبوده و خواهان اصلاحات در چارچوب جغرافیای ایران بود. مدارک و اسناد بسیاری از جمله سخنرانی­ها، بیانیه­ها، انتشارات فرقه دموکرات آذربایجان، متن تفاهم نامه پیشه وری با مظفر فیروز و همچنین مطالب پیشه وری در روزنامه­هایی مثل “حریت” که خود سردبیر آن بود، همه نشانگر پای بندی وی به تمامیت ارضی ایران بود. اما محمد رضا پهلوی، شاه آن دوران جغرافیای ایران، با انگ­های مختلف از جمله تجزیه طلبی به فرقه دموکرات، به شیوه­ای که رژیم جمهوری اسلامی اکنون اجرا میکند، برای سرکوب مخالفان سیاسی خود و تثبیت قدرت دیکتاتوری به آذربایجان جنوبی لشگر کشی کرده و جنایت بزرگی در این منطقه رقم زد. در واقع پیشه وری با این تفکر که با احقاق حقوق ائتنیک­ها در داخل جغرافیای سیاسی میتوان به یک حقوق جمعی و برابر در سراسر جغرافیای ایران دست یافت، به دنبال اصلاحات در سراسر این جغرافیا بود که نه تنها از جانب سیاسیون، روشنفکران و مردم ائتنیک غالب حمایت نشد، بلکه بزرگترین حامی و دلگرمی شاه همین به اصطلاح روشنفکران و مردم ائتنیک غالب بود که پیشه وری برای سعادت آنان میجنگید. شاید اگر پیشه وری در ایدوئولوژی جهان وطنی خود افراط نمیکرد و بر روی نجات ملت تورک آذربایجان جنوبی متمرکز میشد، ما اکنون در وضعیتی کاملا متفاوت بوده و شاهد تجربه­ای نظیر کره جنوبی در آذربایجان جنوبی بودیم.

تاریخچه استقلال بلژیک از هلند نیز جالب توجه است. هرچند دو ملت، وجوه مشترک، روابط خویشاوندی و ارتباطات فراوانی داشتند، به علت تفاوت‏های مذهبی و زبانی، مشکلات متعددی میان آنها وجود داشت. ملت بلژیک معتقد بودند که علیه آنها تبعیض صورت گرفته و به‌صورت اتباع درجه دوم با آنها رفتار می‏شود. از این ‏رو بلژیکیها سالها جهت احقاق حقوق خود مبارزه نمودند و سرانجام در سال ۱۸۳۰ ملت بلژیک توانست حکومت ملی خود را تشکیل داده و استقلال خود را در چهارم اکتبر 1830 اعلام نمایند. اما درست پس از استقلال بلژیک، روابط بین دو ملت رو به بهبودی گذارد و امروزه نه تنها از درگیری و نفرت خبری نیست بلکه مرزها آرام آرام کمرنگ شده و دیگر خبری از سیم خاردارها و دیوارهای عریض و طویل مرزی نبوده و تنها به یک خط کشی باریک بسند شده است. احتمالاً دیگر هیچ بلژیکی­ای یک هلندی را دشمن خود ندانسته و هیچ آلبانی تباری از ضرب المثل « پس از اینکه با یک یونانی دست دادید، انگشتان دستان تان را بشمارید» استفاده نمیکند. بنابراین تضادهای ائتنیکی کمرنگ شده و این باور را در اذهان مردمان و روشنفکران به وجود آورده است که اولین گام برای توسعه جهان وطنی و همچنین برچیده شدن تبعیض­ها و استثمار ملل مختلف، حق تعیین سرنوشت و امکان ساخت دولت-ملت­ها است که زمینه را برای خاتمه دادن به تبعیض­های ائتنیکی فراهم میکند.

همان اروپایی که برای گسترش مرزهای خود مدام در حال جنگ و اشغال خاک یکدیگر بودند، اکنون مرزهای خود را برای همدیگر باز کرده و تحت اتحادیه اروپا سیاستهای اقتصادی و دفاعی مشترکی نیز دارند. حاکمان اروپا دریافته­اند که استثمار سایر ملل اروپایی در عصر حاضر نه ممکن است نه منطقی و بجای استثمار یکدیگر میتوانند با تعامل و روابط حسنه، رشد و توسعه خود را تضمین کنند. بدین گونه در اروپا روابط استثماری جای خود را  به یک رابطه انسانی داد و زمینه رشد نگرش جهان وطنی را فراهم آورد. این کشورها با احترام به حق تعیین سرنوشت توانستند آن حس تبعیض را از بین برده و به جای تنفر، صمیمیت را جایگزین کنند. در این بین وجود حق تعیین سرنوشت در قانون کشورها بسیار حائز اهمیت است. این قانون عاملی برای محدود ساختن قدرتها است تا نتوانند به راحتی ائتنیک خاصی را به عنوان ائتنیک برتر و غالب معرفی نموده و روابط استثماری را ادامه دهند. همچنان که در کانادا برای استقلال کبک و در بریتانیا برای استقلال اسکاتلند رفراندوم برگزار شد تا در صورت هرگونه تبعیض از جانب ائتنیک خاص، مردمان این بخشها بتوانند مانع استمرار روابط استثماری شوند. این نظم نوین که سابقه زیادی در جهان ندارد میتواند الگویی برای سایر کشورها، بخصوص کشورهای کثیرالملله­ای همچون جغرافیای ایران شود تا هم مانع جنگ و خونریزی شده و هم تضمینی برای پایان روابط استثماری باشند. بنابراین برای رسیدن به یک روابط انسانی و محقق شدن نگرش جهان وطنی (که البته با میهن پرستی منافاتی ندارد) در جغرافیای ایران، لازم است تا ملل تحت استثمار بتوانند حق تعیین سرنوشت داشته و به شکلی دموکراتیک و مسالمت آمیز از طریق تشکیل دولت-ملتهای مستقل خود، به مناسبات استثماری پایان دهند تا در این منطقه نیز همچون قاره اروپا روابط انسانی تحکیم پیدا کرده و حقوق همه انسانها فارغ از هویت جمعی آنها رعایت شود.

منابع

Brown, E. (2000). Socrates the Cosmopolitan, Stanford Agora: An Online Journal of Legal Perspectives, vol. 1 (1), pp.74-87.

Beck, U. (2002). The cosmopolitan society and its enemies, journal of Theory, Culture & Society, vol. 19 (1-2), pp. 17-44.

Warms, R and Nada, S. (1998). cultural anthropology, Wadsworth publication company, Eleventh edition, united states of America.

Witte, E., Creaybeckx, J., and Meynen, A. (2009). Political history of Belgium, from 1830 onwards, ASP publication, Bruksel, Belgium.

کریمی، فردین (1395)، نگاهی جامعه شناختی به سیر تغییر مطالبات در جنبش مشروطه، مجله فرهنگ جامعه، شماره3، 93-105.

عجم اوغلو، دارون و رابینسون، جیمز ای (1393)، چرا ملتها شکست می­خورند، ریشه­های قدرت، ثروت و فقر، ترجمه محسن میردامادی و محمد حسین نعیمی پور، چاپ اول، انتشارات روزنه، تهران.


[1] cosmopolitanism

[2] Ulrich Beck

[3] nationalism

[4] patriotism

[5] habermas

[6] bantu

[7] louis economics theory

منبع:
GAMOH GAMOH GAMOH گاموح GAMOH GAMOH